Rumi and Shams: Persian Text, by Farhang Jahanpour

مولانا و شمس

فرهنگ جهانپور

صحبت درباره مولانا، آن هم در جمع اساتید و بزرگواران و شاعرانی که در این جلسه تشریف دارند، واقعاً و بدون تعارف جز بی‌ادبی چیزی نیست. ولی چون دستور فرمودند که درباره مولانا صحبت بکنم تعدادی از اشعار مولانا را نوشتم که در حقیقت باهم شعر بخوانیم.  اشعار مولانا همیشه خواندنی و شنیدنی است و هیچوقت کهنه نمیشود

یک قصه بیش نیست غم عشق و این عجب

کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است

این است که صحبت درباره ادبیات، آن هم درباره استادی مثل رومی، هرچه بیشتر گفته شود باز کلام نامکرری است. 

رومی نه تنها یکی از مفاخر ادبی ایران بلکه‌ بی شک‌ یکی از بزرگترین شعرای جهان است.

پروفسور آربری استاد قدیمی خود بنده در کمبریج که مطا لعا ت عمیقی در ادبیات فارسی انجام داد، کتابهای فراوانی درباره تصوف‌‌ ایرانی و دو جلد کتاب به نام “محا ورا ت رومی” و “دیگرمحا ورا ت رومی” که در حقیقت ترجمه داستان های عر فا نی کتاب فیه ما فیه است چاپ کرد، درباره رومی می‌نویسد: “در رومی ما به یکی از بزرگترین شاعران جهان برمی خوریم. عمق فکر، خلاقیت تعابیر و امثله، و تسلط کامل بر زبان، او‌ را‌ به عنوان بزرگترین نابغه عرفان اسلامی درآورده است.”

پروفسور نیکلسون که سی و چند سال از عمر خودش را صرف رومی‌ کرد و اولین کسی بود که در غرب تمام مثنوی را به انگلیسی ترجمه کرد، پاورقی نوشت و توضیح داد که در هشت جلد بین سالها ی ۱۹۲۵ و ۱۹۴۰ منتشر کرد، درباره رومی صرفاً می گوید که او بزرگترین شاعر عرفانی جهان است.

فیلسوف آلمانی، هگل، پس از آشنایی با رومی به او به عنوان رومی عالی, رومی بزرگ ٬ و رو می متعا لی نام میبرد. و گوته باز از او به احترام زیاد نام می برد. این است که تنها ما ایرانی ها فریفته و شیفته او نیستیم، بلکه شهرت او در حقیقت عالم گیر شده است.

بنده یک روز داشتم اینترنت را نگاه می کردم، این اصلاً باورکردنی نیست. در مرکز جدیدترین، پیشرفته ترین و علمی ترین کشور دنیا، آمریکا، نزدیک‌ چهار هزار وبسایت درباره‌ رومی‌ وجود دارد. ترجمه ای که چند سال پیش ازتعدادی از اشعار رومی تو سط جان موین و کلمن بارک به انگلیسئ انجام شد نه تنها پر فروشترین کتاب ترجمه شعر از یک زبان خارجی شد، بلکه اصلآ با دیگر ترجمه های کتابهای شعر قابل مقایسه نیست. کتاب شعر اگر ده پانزده هزار فروش برود، خیلی نویسندگانش خوشحالند. این ترجمه های رومی اصلاً غلغله در آمریکا انداخته.  تابحال صد ها هزار از این کتاب های ترجمه رومی به فروش رفته. کار به جایی رسیده که تعداد ز یا د ی از مشهور تر ین هنر پیشگا ن هالیوود شعر های او را دکلمه کرده اند و این اشعا ر زبان به زبان می گردد.  اگر حافظ می گفت:

شکرشکن شوند همه طوطیان هند

زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود

یا

به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند

سیه چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی

پس از هشتصد سال، شعر رومی شده ورد زبان زیبارویان هالیوودی. و این واقعاً مایه افتخار بزرگی برای همه ماست که شعر رو می بد ین وسیله راه خود را به غرب باز کرد ه ا ست و زبانز د خاص و عام شده است.  نبوغ شاعرانه رومی‌ در حقیقت مثل یک نورافکن از‌ فراز بلندترین قله‌ های ادب می تابد. حتماً اطلاع دارید که تا زمان ما ده ها تقلید از اشعار رومی در شبه قاره شده، که آخرین شان به و سیله اقبال لاهوری ست, که او رومی را استاد خودش می‌داند و به تقلید از او کتاب می نویسد.  خود رومی به عظمت فکر‌ش‌ و شعرش کاملاً واقف بود.

جوشش دریای معلق نگر

از لمع گوهر گویای من

گوید دریا که ز کشتی بجه

دررو در آب مصفای من

میگویند که برخی از شعرا ملهمند، و اگر شاعری ملهم باشد مسلماً رومی در صدر این گروه شعرای ملهم قرار دارد. البته آنچه را که الان در غرب از رومی می فهمند با آنچه که شاید ماها از او می فهمیم کاملاً متفاوت است. همیشه وقتی که یک دینی، عقیده ای، یک اثر ادبی، و حتی یک اثر فلسفی که بیشتر با ایده ها سروکار دارد، از بستر اصلی و تمدنی خودش جدا می شود، اخذ می‌شود و به تمدن و فرهنگ دیگری منتقل می شود، این به ناچار دستخوش یک مقدار استحاله می شود، برای اینکه اصولاً زبان، زبان دیگری است. کلماتی که به کار می رود کلمات دیگری است. شما اگر مثلاً کتاب انجیل را بخوانید و آن کلمات اولیه حضرت مسیح را در انجیل یوحنا ببینیدمتوجه میشوید که وقتی که این کلمات به لاتین ترجمه شد، چونکه لغات در لاتین اصلا بار معنی دیگری داشت، درنتیجه مفهوم مفهوم دیگری شد.

در مقددمه انجیل یو حنا میخوانیم که در ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا  بود.  واژه کلمه به واژه لو گاس ترجمه شد. در تمدن یونانی لوگاس به عنوان مظهر حقیقت شناخته میشد لوگاس یک بار فرهنگی غنی چند صد ساله در فرهنگ یونان و روم داشت.  در نتیجه درکی که از این کلمه می شد، و از حضرت مسیح می شد، کاملاً با آن ٫درکی که افراد در زبان اصلی داشتند متفاوت بود. بجای اینکه عیسی به عنوان کلمه خد ا یا حامل پیام خدا شنا خته شود به عنوان خد ا یا لا اقل مظهر خدا شنا خته شد و اعتقاد به تثلیث به عنوان یکی از اصول مسیحیت تثبیت شد.

در فرهنگ تصوف‌ ما ایمان یعنی از خود بیخود شدن، یعنی خود را فراموش کردن، جسم را اصلاً نفی کردن و کنار گذاشتن است

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو

وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

وقتی که این تصوف‌ به غرب راه پیدا می‌کند و با روحیه فردپرستی، خودبینی، خودخواهی، و خود محوری برخورد می‌کند، یک چیز دیگری می شود. به جای از بین بردن نفس و فدا کردن نفس، خودش وسیله ای می شود برای خودیاری، برای تقویت نفس، برای‌ تقویت فردیت.

در حقیقت اگر شما با این گروه های فراوانی که الان در آمریکا ایجاد شده به نام تصوف‌ برخورد بکنید، می بینید که با‌ تصوف‌ همان کاری را کرده اند که با یوگای‌ هندی کردند.   یوگا شده به عنوان یک ژیمناستیک، یک ورزش، که صبح ها بلند می شوید برای اینکه بازوهایتان قوی تر شود و جسمتا ن سالمتر بشود, یک مقدار یوگا انجام می دهید.

تصوف‌ ما هم شده تقریباً یک نوع بازی‌ برای‌ خود بزرگ تر شدن و یک نوع هیپیگری. تصو ف تبدیل شده به یک نوع فلسفه عصر جدید ،  یعنی به عنوان یک ایسم شناخته می شود، صوفیسم و تعبیرهای دیگری از آن می شود.

البته این را که عرض می کنم به این مفهوم نیست که در غرب هیچ کس درک عرفان یا درک مفاهیم روحی را نمی کند، اینطور نیست. برای اینکه‌ به گفته خود رومی، آنچه که مهم است در افراد، ‌واین شاخصه اصلی‌ رومی‌ است، که “نه شرقی‌ام‌ نه غربی‌ام نه گبرم نه مسلمانم”، او یک انسان است و چون یک انسان هست به تمام بشریت متعلق است.

همزبانی به معنی احساس درک مشترک؛ یعنی حتی پشت سر‌غبار ترجمه باز نور حقیقت را که در آن می درخشد می شود دید.

همزبانی خویشی و پیوندی است

مرد با نامحرمان چون بندی است

ای بسا هندو و ترک همزبان

ای بسا دو ترک چون بیگانگان

پس زبان محرمی خود دیگرست

همدلی از همزبانی بهتر است

غيرنطق و غير ايما و سجل

صد هزاران ترجمان خيزد ز دل

این است که این تفاهم مشترک، این درک دسته جمعی که نسبت به حقیقت وجود دارد، وقتی که کلام حق را از زبان حتی ترجمه ناقصی از رومی می‌شنوند، در شنونده یک حالت آشنایی ایجاد می کند. خودشان را با آن کلام آشنا می‌بینند، درک می کنند، لذت می برند. ولی البته تمام آنچه که در رومی هست نه می‌شود نه تنها در ترجمه، حتی در کلام خودش ظاهر کرد.  رومی پر‌از اشاراتی است که

دم که مرد نايي اندر ناي کرد

درخور نايست نه درخورد مرد

نایی که نی می نوازد، صدایش محدود به خصوصیات نی هست. این تمام حقیقت نایی نیست. این درخور نی هست نه درخور مرد.

کاشکی هستی زبانی داشتی

تا ز هستان پرده ها برداشتی

هر چه گویی ای دم  ِهستی از آن

پرده ای دیگر بر او بستی بدان

ای خدا جان را عطا کن آن مقام

کاندر او بی حرف می روید کلام

حرف و صوت و گفت را بر هم زنم

تا که بی این هر سه با او دم زنم

این کلام رومی احتیاجی به حرف و گفت و صوت ندارد؛ و اتفاقا اگر آن ها را کنار بگذاریم بهتر است.

گرچه تفسير زبان روشنگرست

ليک عشق بي زبان روشنترست

چون که یک مقدار از مفاهیم را اصلا نمی شود در بیان آورد.

معانی هرگز اندر حرف ناید

که بحر قلزم اندر ظرف ناید

شما دریا را در یک ظرف‌ نمی توانید خلاصه کنید.

هرچه گويم عشق را شرح و بيان

چون به عشق آيم خجل باشم از آن

چه قدرتی است که این حرف ها را از زبان آدم ها می زند. این است دیگر، یعنی انسان تسخیر می شود. یک قدرت عجیب خارج از خودش در او ایجاد می شود. مسلما اشعار رومی، همانطور که بعد عرض خواهم کرد که چطور یک تحول عجیبی در این مرد ایجاد شد که باعث این همه شعر شد، نشان می دهد که این لسان الغیب شد، همان طور که این را درباره حافظ به کار می بریم. کلام خدا بود.

بشنو از نی چون حکایت میکند

از جداییها شکایت میکند

صدای نایی در نی آن سرودن را آغاز کرد.

عرفان رومی و اصولاً عرفان و به نظر بنده هر دین دارای سه جنبه است:

دیانت اکثر مردم یک دیانت تقلیدی است. میلیون ها افرادی که در جوامع مسیحی متولد می شوند مسیحی می شوند؛ میلیون ها افرادی که در جوامع اسلامی متولد می شوند مسلمان می شوند؛ میلیون ها افرادی که در جوامع هندویی و بودایی و غیره متولد می شوند برهمایی و بودایی می شوند. چون که ما در اینکه بتوانیم خودمان را از محوطه خودمان و محدودیت خودمان و سابقه خودمان ‌ و ذهنیت خودمان و تلقیناتی که به ما شده جدا بکنیم خیلی ضعیفیم؛ و ناچار می شویم که تقلید بکنیم.

خلق را تقلیدشان بر باد داد

ای دوصد لعنت بر این تقلید باد

خب این که دین نشد؛ این احساس نیست؛ این یک تقلیدی است از آنچه که دیگران گفته اند و ما هم دنباله رو آنها هستیم.

دینداری دسته کمی از افراد جنبه فکری و فلسفی دارد. دینداری فیلسوفانه است. یعنی درباره دین شان فکر کرده اند.  به نظر بنده این هیچ اشکالی ندارد. یعنی ماها به هیچ وجه نباید عقل را تخطئه بکنیم. این یکی از بزرگترین نعمت های الهی است که به ما داده.   بعضی ها نگرانند که وقتی ما فکر می کنیم درباره این مسائل به شک می افتیم. به نظر بنده شک یکی از بهترین و زیباترین چیزهایی است که خداوند به انسان داده.   مسلماً باید ما شک بکنیم، چون که این نشانه درگیری خرد ما، فکر محدود ما با روح لامتناهی و با الهام غیبی است. مسلم باید شک بکنیم، اگر شک نکنیم فکر نمی کنیم، اکر شک نکنیم دچار آن تحیر روحانی نشدیم. باید با خودمان صادق باشیم. ما بعضی وقت ها به دیگران دروغ‌ می گوییم، بعضی وقت‌ها به خودمان دروغ می گوییم، و در اینکار هم ماهر هستیم. مطلبی را می دانیم شاید درست نیست، اما به خودمان تلقین می کنیم که درست است.   اینکه رومی می فرماید که:

پای استدلالیان چوبین بود

پای چوبین سخت بی تمکین بود

معنایش این نیست که استدلال غلط است، یا فکر کردن غلط است. نخیر، آن بسیار محترم است، بسیار پر ارزش است. فقط حرفی که رومی می زند این است که استدلال یک محدودیت خاص خودش را دارد. از یک حد تجاوز نمی تواند بکند.

معانی هرگز اندر حرف ناید

چون که حرف ساخته ماست، مخلوق ماست. و ما می خواهیم چیزی را که خالق ماست و فائق بر ماست آن را بیاییم و به صورت کلام بگوییم، نه نمی توانیم.  چون که بحر قلزم اندر ظرف ناید

محرم این هوش جز بیهوش نیست

مر زبان را مشتری جز گوش نیست

چرخ در گردش اسیرهوش ماست

باده در جوشش گدای جوش ماست

باده از ما مست شد نی ما از او

قالب از ما هست شد نی ما از او

یعنی ما باید به آن مرحله ای برسیم که بفهمیم این چه قدرتی است که در ما سخن می گوید، این چه فکری است که مغز ما را به کار می اندازد.

دو سه هفته پیش در یکی از برنامه های بسیار جالب رادیویی که روزهای دوشنبه پخش می شود، مصاحبه ای با چند نفر روانشناس و متخصص مغز انجام شد. بر گزار کننده بر نامه از آنها پرسید که موضو ع ادراک یا خود آگا هی را چگونه توضیح میدهید.  بدون استثنا همه شان گفتند که ما نمی توانیم بفهمیم که این چیست.  هنوز یک توجیه‌ علمی برای ادراک نداریم، این چیست که از زبان ما سخن می گوید. این چه قدرتی است که به ما امکان اندیشیدن میدهد٫ در اینصورت چطور میتوا نیم در باره حقیقت کل و خدایی که خا لق جمیع کا ینا ت است صحبت کنیم؟
ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم وز هر چه گفته‌اند و شنیدیم و دیده‌ایم
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر ما همچنان در اول وصف تو مانده ایم

این ا ست که باید از این مرحله بالاتر برویم، و اگر از این مرحله بالاتر رفتیم وارد مرحله عرفانی و تجربی می شویم. یعنی آن حالتی ا ست که انسان خودش حقیقت را تجربه می کند،. دیوانه می شود عقل را کنار می گذارد، وبه درک عرفانی میرسد.

ای عاشقان ای عاشقان آن کس که بیند روی او

شوریده گردد عقل او آشفته گردد خوی او

اصلا یک چیز دیگری می شود، این عقلش از بین می رود. برای اینکه به مرحله بالاتر از عقل می رسد.

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست

درباره مصاحبه رومی با شمس برای اولین بار، میگویند که شمس از او پرسید که علم‌ چیست؟ رومی جواب داد علم درک‌ شریعت و عمل مطابق دستورات الهی ا ست. شمس گفت این ظواهرش هست. این عارضه اش هست. علم چیست؟ شما راهی را پیش می گیرید، طریقتی را پیش می گیرید یا شریعت را پیش می گیرید، میخواهید به خانه مقصود برسید؛ خانه مقصود کجاست؟ کجا رفتی؟ خانه ای که به آن رسیدی کجاست؟   شما از نردبان بالا می روید که میخواهید به طبقه بالاتر برسید، خود نردبان که پایان کار نیست. بگو محلی که رسیدید کجاست؟   به قول سنایی

علم کز تو ترا بنستاند

جهل از آن علم به بود صد بار

اگر این علم نتواند ما را از خودمان جدا کند و عقل ما را در کنترل دربیاورد ما هنوز در راهیم و نرسیده ا یم به جایی.  حرف بسیار لطیفی ست.  در اثر دیدار با شمس و گفتگوی با او یک حالت عجیب و غریبی در او پدیدار شد.

یک حمله مردانه مستانه بکردیم

تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم

پس حقیقت معلوم است، این هست که ما می خواهیم بهش برسیم والا راه و دستورات و طریقت و شریعت، اینها هنوز عوارض است.  اینها همه طریقه ای هست که داریم می رویم برسیم به آن حقیقت. چکار بکنیم تا برسیم؟

یک حمله مردانه مستانه بکردیم

تا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم

و خب اگر شما به این حالت رسیده باشید اینها یک علایمی دارد، نشانه هایی دارد.

اگر حريف مني پس بگو که دوش چه بود

ميان اين دل و آن يار مي فروش چه بود

اگر به چشم بديدي جمال ماهم دوش

مرا بگو که در آن حلقه هاي گوش چه بود

شما اگر حق را شناختی، این شناختن حق یک علایمی دارد. اگر خدا را دیدی چه دیدی؟ آن حلقه های گوش درش چه بود؟ ميان اين دل و آن يار مي فروش چه بود؟  این رابطه عاطفی روحانی ا ست که انسان درک می کند و از خودش بیخود می شود. وارد یک مرحله جدید می شود.  و اگر به آن رسیدید خب یک علاماتی دارد.  و وقتی که رسیدید متوجه می شوید که این کسی که حرف می زند شما نیستید.

کیست در دیده که از دیده برون می نگرد

یا چه جان است نگویی که منش پیرهنم

تو یک پیراهنی هستی؛ آن که در داخل است و از چشم من می بیند و از زبان من می گو ید و از گوش من می شنود کیست.

کیست در گوش که او می شنود آوازم

یا کدام است سخن می کند اندر دهنم

آخر یک انسان ظاهری, آب و گل, که شعر نمی تواند بگوید. درک مطالب روحانی نمی تواند بکند. حرف نمی تواند بزند. کلام الهی را استماع نمی تواند بکند. پس کی هست که از داخل من درک می کند، از چشم من می بیند، از گوش من می شنود، از روح من درک می کند.

جلال الدین رومی، این نابغه عجیب و بزرگ کشور ما بود. او در ۶۰۴ هجری یا ۱۲۰۷ میلادی یعنی هشتصد سال قبل در بلخ متولد شد.  متاسفانه بین دوران او و دوران ما شباهت های زیادی ا ست.  وقتی که جلال الدین ۱۲ ساله بود، پدرش بهاءالدین ولد بهمراه خانواده، ترک خانه و زندگی کردند و آواره شهر و دیار شدند. اول به طرف ایران و بغداد و مکه رفتند.  در راه بغداد بودند که خبر شبیخون مغول ها رسید و قتل و کشتار بی رحمانه آنها که شهرها را ویران کردند.  تمام مردم یک شهر را سر زدند. و در راه فرار بود که این خبر به گوش رومی رسید.

بالاخره پس از مدت ها اول به نزدیکی قونیه، ۶۰ کیلومتری قونیه رفتند، و در آنجا بود که رومی در سن ۱۸ سالگی ازدواج کرد و یک سال بعد فرزند ارشد او سلطان ولد متولد شد. یکی دو سال بعد پدرش فوت کرد. رومی هنوز ۲۳ ساله بود که پدر فوت کرد و یکی از شاگردان پدر جانشین او شد. ده سال بعد در ۱۲۴۰ میلادی وقتی که برهان الدین محقق ترمذی که جانشین پدر شده بود درگذشت، مولوی جانشین او شد و بساط درس و تدریس را گشود.

فرزندش که شرح حال رومی را نوشته، می گوید زندگی او به سه دوره تقسیم می شود:

دوران اول از جوانی تا پیش از آشنایی‌ با شمس بود. دوران دوم پس از آشنایی‌ با شمس تا ناپدید شدن شمس بود، و دوران سوم از ناپدید شدن شمس تا پایان زندگی‌ رومی بود

دوران دوم دوره ای است که از سال ۱۲۴۴ شروع می شود.  در سن ۳۷ سالگی یک روز رومی یک مرد درویش جهانگرد را در بازار می بیند.  داستان های بسیار زیبایی است، بنده سردردتان نمی آورم، اگر وقت کردید بخوانید داستان های ملاقات رومی را با شمس.

از خانه برون رفتم مستيم به پيش آمد

در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

گفتم ز کجايي تو تسخر زد و گفت اي جان

نيميم ز ترکستان نيميم ز فرغانه

نيميم ز آب و گل نيميم ز جان و دل

نيميم لب دريا نيمي همه دردانه

خلاصه همینطور که عرض کردم از او می پرسد که تو حقیقت را چه جور فهمیدی؟  و رومی گفت که حقیقت یعنی شریعت است، و بعد به او گفت اینکه حقیقت نشد، این هنوز راه هست، درنتیجه یک انقلاب عجیبی در رومی ایجاد شد. و شاید در این حالات هست که ما می توانیم برای اولین بار یک اشعه ای از حقیقت معنوی را ببینیم، یعنی اینجاست که واقعا روحانیت و معنی و جهان معنی، یک نشانی از خودش به ما نشان می دهد.

رومی یک فرد خطیب، یک مرد فقیه، یک مرد ملا، یک مرد دانشمند بود که زبان به شعر نگشوده بود، یک دفعه زبانش باز می شود. مثل یک دریا، مثل یک سیل، ۲۶ هزار بیت در مثنوی، ۲۵۰۰ غزل، ۱۶۰۰ رباعی. رومی یکی از پرکارترین، پرنوشتارترین شعرای ایران است.  واقعا سبکش سهل و ممتنع است.  یعنی شما وقتی که شعر رومی را می خوانید متو جه میشوید که معا نی بسیا ر عمیق دارد که به زبان ساده بیان شده۰ خیلی تقلیدهای زیادی از آثار رومی شده ولی باز وقتی که لحن رومی را می شنویم می بینیم که نه این یک چیز دیگری است. به زبان ساده سخن میگو ید ولی اشعارش چنان عمیق است که کمترین شا عر ی به چنین عمق عرفانی دست یافته است.

دید موسی یک شبانی را به راه

کو همی گفت ای خدا و ای اله

تو کجایی تا شوم من چاکرت

چارقت دوزم کنم شانه سرت

اصلا این یک زبان دیگری است؛ زبانی است که همه ما می فهمیم، لطیف است اما در عین لطافت به قدری پر از معناست که حد ندارد.

رومی عاشق و شیفته این مرد ۶۰ ساله شد. این تماس و نزدیکی این دو اصلاً از آن تماس و نزدیکی هایی که بعضی ها می پندارند نبود. یک نزدیکی روحانی بود.  رومی او را دعوت کرد به منزلش و تا مدت ها اصلا از هم جدا نشدند. این مرد دانشمند فقیه، خودش را به عنوان یک عبد در برابر یک درویش دوره گرد تسلیم می کند.  و یک دیوانی که عرض کردم در حدود ۲۵۰۰ غزل دارد، اصلا دیوانش را دیوان شمس نام می برد.  هر یک شعرش از شعر دیگر زیباتر. اصلا این مرد دیوانه شده است دیگر. در حالت جوشش است، در حالت غلیان است.

همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم

همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم

حرام دارم با مردمان سخن گفتن

و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم

هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند

رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم

اگر به دست من آید چو خضر آب حیات

ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم

ز خارخار غم تو چو خارچین گردم

ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم

ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم

چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم

چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام

به مسجد فلک هفتمین نماز کنم

اصلا پر است از این گو نه معا نی. این دیگه یک عاشق، شیفته واله ایست از این مرد درویش.

بر چرخ سحرگاه یكی ماه عیان شد

از چرخ فرود آمد و در من نگران شد

چون باز كه برباید مرغی به گه صید

بربود مرا آن مه و بر چرخ دوان شد

در خود چو نظر كردم خود را بندیدم

زیرا كه در آن مه تنم از لطف چو جان شد

نه چرخ فلك جمله در آن ماه فروشد

كشتی وجودم همه در بحر نهان شد

می گویند که در همان ملاقات اول مولوی خودش را به پای این مردی که مورد تحقیر دیگران بود انداخت و تا آخر عمر حتی در مثنوی دائم ذکر خیر این پیر طریقت است.

این نیم شبان کیست چو مهتاب رسیده

پیغمبر عشق است ز محراب رسیده

آورده یکی مشعله آتش زده در خواب

از حضرت شاهنشه بی خواب رسیده

یا

تو آسمان منی من زمین به حیرانی

که دم به دم ز دل من چه چیز رویانی

زمین خشک لبم من ببار آب کرم

زمین ز آب تو باید گل و گلستانی

زمین چه داند کاندر دلش چه کاشته‌ای

ز توست حامله و حمل او تو می‌دانی

ز توست حامله هر ذره‌ای به سر دگر

به درد حامله را مدتی بپیچانی

چه‌هاست در شکم این جهان پیچاپیچ

کز او بزاید اناالحق و بانگ سبحانی

و غیره و غیره

این کیست این، این کیست این، این یوسف ثانی است این

خضر است و الیاس این مگر، یا آب حیوانی است این

گل‌های سرخ و زرد بین، آشوب ورداورد بین

در قعر دریا گرد بین، موسی عمرانی است این

پس از این زبان رومی باز می شود.

جوشش دریای معلق نگر

از لمع گوهر گویای من

گوید دریا که ز کشتی بجه

دررو در آب مصفای من


پس از آشنایی‌ با شمس، مولانا احساس می‌کند که زندگی‌ جدید یافته است. مثل طفلی که تازه متولد شده است و خود را در یک جهان بزرگ اسرار آمیز میبیند، مثل کوری که هرگز رنگها، و اشکال و سایه روشنها را ندیده است و یک باره چشم باز می‌کند و همه اینها را برای اولین بار می بیند و لذت میبرد، مثل یک کری که هرگز اصوات و الحان را نشنیده است و برای اولین بار گوشش باز میشود و همه آن‌ها را میشنود، مولانا احساس می‌کند که چشمش باز شده است و جهان جدیدی را می بیند، گوشش باز شده است و نوا‌ها و نغمات طرب انگیزی را برای اولین بار میشنود، خود را در یک جهان روحانی نو می بیند. به گفته خود ا و که از هر تفسیری زیبا تر است

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم

این شعر یک نوع گفتگویی بین او و شمس است. شمس او را خطاب می‌کند و به او میگوید که او هنوز به اندازه کافی‌ مدهوش و دیوانه نشده است، و رومی جواب میدهد که رفت و دیوانه شد. شمس میگوید که او هنوز اسیر عقل و هوش است و هنوز دچار شک است، و رومی میگوید که او خودش را از همه جدا کرده است. شمس میگوید که دیگر خودش شمع شده است و قبله هر جمع شده، ولی‌ رومی پاسخ میدهد که شمع نیست بلکه دود پراکنده شده است. بگذارید این را از زبان خود او بشنویم

گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای

رفتم و دیوانه شدم سلسله بندنده شدم

 گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای

رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای

پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم

گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی

گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم

گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی

جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری

شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم

گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم

در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم

گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو

زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم

گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن

گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم

چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم

چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر

بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم

شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو

کآمد او در بر من با وی ماننده شدم

شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم

کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

کز کرم و بخشش او روشن و بخشنده شدم

 شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق

بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم

زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم

یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم

به هر حال به علت آزار و اذیت پیروان رومی که نمی توانستند بفهمند که این مرد کیست و چرا اینقدر رومی وقتش را با او می گذراند، او را حتی تهدید به مرگ کردند. شمس فرار کرد و رفت به دمشق.  مولانا فرزند خودش را با چند نفر دیگر با چندین شعر پر از سوز فراق برای او فرستاد.  بالاخره او را پیدا کردند و بازگشت و رومی دوباره خوشحال شد.

بار دگر آن مست به بازار درآمد

وان سرده مخمور به خمار درآمد

سرهای درختان همه پربار چرا شد

کان بلبل خوش لحن به تکرار درآمد

یک حمله دیگر همه در رقص درآییم

مستانه و یارانه که آن یار درآمد

یک حمله دیگر همه دامن بگشاییم

کز بهر نثار آن شه دربار درآمد

یک حمله دیگر به شکرخانه درآییم

کز مصر چنین قند به خروار درآمد

یک حمله دیگر بنه خواب بسوزیم

زیرا که چنین دولت بیدار درآمد

باز بساط رومی خوش شد. این بار در حدود ۱۶ ماه تمام دوران را در خدمت شمس گذارند. باز به علت حسادت شاگردان شمس ناچار به فرار شد و یکبار دیگر باز فرزندش را فرستاد او را پیدا کرد و آورد ولی مجددا ناپدید شد و هیچ کس دیگر نمی داند که به این مرد دوره گرد چه گذشت. بعضی ها گفتند که شاید حتی کشته شد به وسیله بعضی از پیروان رومی، و بعضی ها می گویند که باز ناپدید شد و دیگر اثری از او به جای نماند. خود رومی این بار دور دنیا را گشت؛ به دمشق رفت، این ور رفت، آن ور رفت، که استادش را پیدا بکند ولی از او اثری پیدا نکرد.

ای دریغا نور ظلمت‌سوز من

ای دریغا صبح روز افروز من

ای دریغا مرغ خوش‌پرواز من

ز انتها پریده تا آغاز من

ای دریغا اشک من دریا بدی

تا نثار دلبر زیبا بدی

طوطی من مرغ زیرکسار من

ترجمان فکرت و اسرار من

ای دریغا ای دریغا ای دریغ

کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ

چون زنم دم کآتش دل تیز شد

شیر هجر آشفته و خون‌ریز شد

از همین اشعار و شعرهای دیگری که درباره بازگشت و بعد ناپدید شدن شمس دارد واقعا دل انسان به حرکت درمیاید.  معلوم است که چقدر این مرد از روی خلوص این اشعار را نوشته.  دوران دومش بنابراین پس از ناپدید شدن شمس هست که در فراق او اشعار دیوان شمس را نوشت.

دوران سوم زندگی او با اسم حسام الدین، یکی از شاگردانش که بعد از او هم جانشین او شد، با سرودن مثنوی مقرون است. باز این کتاب واقعا یکی از گنجینه های بزرگ ادبی دنیاست.  یکی از بهترین راه های بحث عرفانی و اخلاقی گفتن داستان‌های تمثیلی ست.  مثلا یکی از زیباترین جنبه های انجیل های اربعه همین داستان‌هایی است که حضرت عیسی برای ارشاد مردم میگفتند.

البته در اولین انجیل تعداد این داستان‌ها خیلی کم است، فقط چهار داستان تمثیلی است وهمینطور که وقت می گذرد تعداد آنها بیشتر می شود تا حدود ۲۳ داستان مجموعاً جمع می شود. معلوم هست که اینها شاید دیرتر نوشته شده یا حضرت عیسی فرموده بودند، مردم جمع نکرده بودند.

ولی در رومی همانطور که عرض کردم آربری دو جلد از داستان‌های رومی را ترجمه کرده و این تقریبا شاید نصف کل داستان‌هایی ست که رومی سروده.

داستان این بود که هر شب حسام الدین در آخر روز که رومی درس و بحثش را تمام کرده بود، به محضر او می رفت و رومی می خواند و او هم تند تند می نوشت.

و باز اگر نگاه کنیم به زبان مثنوی می بینیم که این زبان آرام و کاملا متفاوت با زبان دیوان شمس ولی واقعا یک زبان الهامی ست. یعنی هیچ تغییر نمی خواهد. همینطور دارد می جوشد.  اشعاری که از او در این مثنوی مانده باز به قدری عرفانی و عمیق هست که بنده نمی دانم کدامش را انتخاب بکنم و خدمت شما عرض کنم.

اجازه بدهید که لااقل از دیباچه و آغاز این کتاب بزرگ که یکی از عجیب ترین و عظیم ترین شعرهای دنیاست برایتان بخوانم که در حقیقت عصاره تمام مثنوی است.  یعنی اگر مثنوی را نگاه کنید، تاثیری از همین چند بیت است.

بشنو از نی چون حکایت میکند

از جداییها شکایت میکند

ما از خدا می آییم و وقتی که در عالم هستیم از منبع خودمان دوریم.  این نی را که از نیستان کندند عشق نیستان را دارد. این هست که خودش را تهی کرده، و این همه صدا و آواز از داخل این داره درمیاد. پس این کشش روحانی ا ست که ما را که از منبع اصلی روحا نی جدا شدیم دارد باز میکشد به آن طرف.

کز نیستان تا مرا ببریده‌اند

از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

ولی همه کس نمی تواند این را بخواند و بفهمد.

سینه خواهم شرحه شرحه از فراق

تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش

باز جوید روزگار وصل خویش

من بهر جمعیتی نالان شدم

جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

سر من از نالهٔ من دور نیست

لیک چشم و گوش را آن نور نیست

دنیا پر از نور و حقیقت است اما آن چشمی که بتوانیم ببینیم و آن گوشی که بتوانیم بشنویم و بفهمیم در واقع در ما ناقص است.

آب کم جو، تشنگی آور بدست

تا بجوشد آب از بالا و پست

آب همه جا هست تشنگی به دست بیار تا این آب از بالا و پست بجوشد.

آتش عشقست کاندر نی فتاد

جوشش عشق است کاندر می فتاد

و غیره .   و عرض کردم که این کتاب مملو هست از داستان‌هایی که هنوز واقعا شاید از زیباترین داستان‌های تمثیلی عرفانی دنیاست.  بنده فقط چون وقت دارد میگذرد یکی دو تایشان را خدمت تان می خوانم.  یکی این داستان بسیار زیبا و عرفانی داستان پیل است. البته اولین بار این را غزالی به کارمی برد در ادبیات فارسی، بعد سنایی اشاره ای به آن می کند، و زیباترین نمونه اش مال رومی است.  این داستان شاید اساسش از هندوستان باشد ولی عجیب است که در هندوستان این داستان از بین رفته بود و بعد پس از ترجمه از فارسی به زبان های هندی به هندوستان راه پیدا کرد.

شبی بود تاریک، چشم ها از دیدن کاملاً وامانده بود. و پیلی را در این ده آورده بودند.

پیل اندر خانهٔ تاریک بود

عرضه را آورده بودندش هنود

از برای دیدنش مردم بسی

اندر آن ظلمت همی‌شد هر کسی

هر کسی رفت ببیند این پیل چی هست؟ یکی شروع‌ کرد دست به خرطومش کشید، و وقتی آمد گفتند چی هست پیل؟ گفت که این مثل ناودان است. یک ناودان دراز.  یکی دیگر رفت دست بر گوشش کشید، آمد گفتند چیه؟ گفت نخیر پیل مثل یک بادبزن می ماند.  یکی دیگر رفت دست بر پایش کشید. آمد گفتند فیل چه جور حیوانی است،  گفت پیل مثل یک ستون می ماند، مثل یک عمود می ماند.  یکی دیگر دست بر پشتش کشید، آمد گفت نخیر همه این حرف ها که شما می زنید باطل است،  پیل مثل یک تخت است.  و بین شان دعوا شد.  این یکی می‌گوید نه آقا حرف من درست است، آن یکی گفت نه آقا حرف من درست است.  در آخر هر کسی از ظن خود شد یار من.  فقط آنچه را از حقیقت فهمید که قدرت دست و کف دست او قدرت فهمش را داشت.

از نظرگه گفتشان شد مختلف. برای اینکه دیدگاه های ما و نظرگاه های ما هست که حقیقت را به ما نشان می دهد. و چون نظرگاه هایشان مختلف بود درک شان از این فیل متفاوت بود.

در کف هر کس اگر شمعی بدی

اختلاف از گفتشان بیرون شدی

اینها نتیجه جهالت است؛ اگر ما یک شمع داشتیم و کل فیل را می دیدیم می فهمیدیم که تمام این حرف ها باطل است. همه اش حق است ولی هیچکدام تمامیت حق نیست. قسمتی از حق است. کل حقیقت بالاتر از ادراک ماست.  همیشه در آخر این داستان‌ها یک بیتی می گوید که واقعاً نتیجه اش را به عنوان یک درس اخلاقی به ما یاد بدهد.

چشم حس همچون کف دستست و بس

نیست کف را بر همهٔ او دست‌رس

عقل ما محدود است، عقل ما به همه حقیقت نمی تواند برسد. این هست که آن هم عیناً حالت کف دست را دارد و بدن بزرگ فیل را.  پس بر کل حقیقت دسترسی نداریم.

هوش را بگذار وانگه هوش‌دار

گوش را بر بند وانگه گوش دار

سخت‌گیری و تعصب خامی است

تا جنینی کار خون‌آشامی است

افراد متعصب افرادی هستند که هنوز در جنین اند و فقط باید خون بخورند.  این نتیجه عدم رشد است. نتیجه کوته بینی است.  چون ما با واقعیات هنوز تماس پیدا نکردیم. در حالی که اگر کسی حقیقت را فهمید متوجه می شود که کل حقیقت اصلاً ورای تخیلات ماست.

زانک خود ممدوح جز یک بیش نیست

کیشها زین روی جز یک کیش نیست

اینها همه راهی است برای رسیدن به خدا.  اگر حقیقت یکی هست پس تمام کیش ها و راه ها جز یک کیش نیست.

دان که هر مدحی بنور حق رود

بر صور و اشخاص عاریت بود

مدح هر کسی را که بگوییم در برابر این مدح حقیقتی که پشت سر او هست در نظر داریم.  این هست که حتی یک کافر هم اگر یک بت را مدح می گوید دارد خدای پشت سر بت را مدح می گوید.

مدحها جز مستحق را کی کنند

لیک بر پنداشت گم‌ره می‌شوند

همچو نوری تافته بر حایطی

حایط آن انوار را چون رابطی

شما وقتی که یک چراغ دارید این نوری که از آن می تابد شما چراغ را می بینید، اما حقیقتی که در آن هست آن نور است، و ما نور را می خواهیم نه این چراغی که نور در آن هست.

یا ز چاهی عکس ماهی وا نمود

سر بچه در کرد و آن را می‌ستود

شما بعضی وقت ها می بینید که عکس ماه در چاه افتاده، آخر سرش را در چاه می کند و می گوید این چه ماه زیبایی ست.

در حقیقت مادح ماهست او

گرچه جهل او بعکسش کرد رو

اگرچه عکسش را که در چاه آب افتاده دارد مدح می‌کند در حقیقت مادح ماه هست و مدح ماه را می گوید.

مدح او مه‌راست نه آن عکس را

کفر شد آن چون غلط شد ماجرا

اجازه بدهید که فقط یکی بیشتر نخوانم چون وقت دارد می گذرد. این باز داستان بسیار زیبایی است. درباره موری، چندین مور روی یکی از این کتاب های بزرگ نشستند که دارند با خط طلا و ترسیم و نقاشی و تذهیب می نویسند. یک دستی دارد می گردد و این خط های بسیار زیبا را روی کاغذ می سازد.  چند تا مور آنجا نشستند دارند نگاه می کنند.

مورکی بر کاغذی دید او قلم

گفت با مور دگر این راز هم

که عجایب نقشها آن کلک کرد

هم‌چو ریحان و چو سوسن‌زار و ورد

گفت  ببین این چکار دارد می کند؟ چه نقش های قشنگی را دارد درست می کند.  یک موری که از این یک خرده دانشمندتر بود گفت:

گفت آن مور اصبعست آن پیشه‌ور

وین قلم در فعل فرعست و اثر

نمی بینی این قلم را یک انگشتی گرفته، پس این هنر از این انگشت است که دارد می نویسد. این قلم فرع‌ است،  این انگشت نویسنده است.

گفت آن مور سوم کز بازوست

که اصبع لاغر ز زورش نقش بست

ببین آخه این دستش و انگشتش باز به یک بازو وصل است. این حتما بازو است که دارد این را می نویسد.

هم‌چنین می‌رفت بالا تا یکی

مهتر موران فطن بود اندکی

گفت کز صورت مبینید این هنر

که به خواب و مرگ گردد بی‌خبر

صورت آمد چون لباس و چون عصا

جز به عقل و جان نجنبد نقشها

می گوید حتی وقتی که به دست رسیدند، گفتند آخر خود این مرد هم که کاری نمی تواند بکند. این صورتش هست این عصاست. در دست روح او هست.

ای برادر تو همه اندیشه ای. این اندیشه او این فکر او، این روح اوست که دارد این ها را می نویسد.

صورت آمد چون لباس و چون عصا

جز به عقل و جان نجنبد نقشها

و تازه به اینجا رسیده بود.  رومی اضافه می کند که

بی‌خبر بود او که آن عقل و فاد

بی ز تقلیب خدا باشد جماد

آخر این عقل انسان هم خودش که انتهای کار نیست، این عقل چه جور به وجود آمده؟ این خود عقل هم بی تقلیب خدا باز پوست و گوشت و استخوان است.  این تقلیب خداست که دارد این کار را می کند و دستی این را به حرکت درمی آورد.

یک زمان از وی عنایت بر کند

عقل زیرک ابلهیها می‌کند

یک لحظه تجلی خدا و لطف خدا از انسان خارج شود، این عقل انسان چه ابلهی ها که می کند.

به هر حال بعد از نوشتن این شش کتاب مثنوی که در حدود ۱۲ سال طول کشید، و متاسفانه کتابهایش هنوز پایان نیافته بود، در سن ۶۶ سالگی یکدفعه یک تب بسیار شدید به رومی دست داد و فرزندش و حسام الدین مثل پروانه دور او می گشتند.  دائم نگاه می کردند و سعی می کردند یک جوری کمک کنند.  این آخرین شعری است که خطاب به پسرش گفته است

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

دردی است درد مردن کان را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

و این نشان می دهد که خود او خبر مرگش به او رسیده بود.

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

و با این اشعار که می گویند آخرین شعر رومی ست چشم بر جهان فروبست. اما روح پر فتوح او هرگز ناپدید و نابود نخواهد شد.

شعری را که درباره خواجه سنایی گفته در حقیقت درباره خودش بسیار صادق است.

گفت کسی خواجه سنایی بمرد

مرگ چنین خواجه نه کاریست خرد

کاه نبود او که به بادی پرید

آب نبود او که به سرما فسرد

شانه نبود او که به مویی شکست

دانه نبود او که زمینش فشرد

گنج زری بود در این خاکدان

کو دو جهان را بجوی می‌شمرد

قالب خاکی سوی خاکی فکند

جان و خرد سوی سماوات برد

صاف درآمیخت به دردی می

بر سر خم رفت جدا شد ز درد

جان دوم را که ندانند خلق

مغلطه گوییم به جانان سپرد

در سفر افتند به هم ای عزیز

مرغزی و رازی و رومی و کرد

خانه خود باز رود هر یکی

اطلس کی باشد همتای برد

این هست که واقعا برای خود ما هم درسی ست که مرگ پایان کار نیست.

قالب خاکی سوی خاکی فکند

جان و خرد سوی سماوات برد

جان خرد سوی سماوات برد

Leave a comment